حكيم زجاجى

657

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ممانش كه آيد به سامره باز * همانجا بدارش به گرم‌وگداز 280 ز سامره سرور به بغداد شد * خليفه چو او رفته بد شاد شد همه خلق بغداد پيش‌آمدند * برش همچو پيوند و خويش آمدند به حج رفت فرزانه [ ز ] آنجا چو گرد * در آن بوم و برزن بسى خير كرد چو ايتاخ از كعبه گرديد باز * ز كوفه چنان كرد فرزانه ساز كز آنجا به سامره گردد روان * نيامد به بغداد با كاروان 285 چو اسحاق مصعب خبردار شد * ز دانش روان بر سر كار شد يكى نامه بنوشت اسحاق زود * بدان‌سان كه [ آن شاه ] فرموده بود به ايتاخ كاى مير برگرد شاد * به بغداد بازآ چو تير از گشاد تو را قدر از اين‌جاى گردد بلند * شوند از تو گردن‌كشان ارجمند مزين كن اين بوم و برزن به راى * مكن هيچ تأخير و آنجا مپاى 290 بنى هاشمى چشم راه تواند * به اميد روى چو ماه تواند بيا تا مشرف شوى زاين سران * وز اينجا به سامره شو كامران بيا تا مشرف شود اين ديار * به عزّ قدوم تو اى شهريار تو را نيز از اين رفعت افزون شود * دل بدسگال تو پرخون شود چو نامه بيامد بر شيرمرد * دمش داده بودند از آن‌دم بخورد 295 قضا و قدرت دست و پايش ببست * دلاور بر اسب تكاور نشست ز روبه به دام اندر افتاد شير * به بغداد شد نامدار دلير چو آمد به بغداد آن سرفراز * دل‌افروز اسحاق شد پيشباز برفتند عباسيان با امير * به ديدار ايتاخ روشن‌ضمير بزرگان بادانش و نامدار * گرفتند ايتاخ را در كنار 300 ورا مير اسحاق دربرگرفت * چو پرسيده بد باز از سر گرفت كه چونى تو از رنج راه دراز * از آن سختى راه و شيب و فراز سراى خزيمه « 1 » كه بر دجله بود * رسيده سرش تا به چرخ كبود بفرمود تا بازپرداختند * در او فرش پاكيزه انداختند

--> ( 1 ) خواستند كه در خانهء خزيمة بن حازم بنشينند ، تاريخ ابن خلدون ، 2 / 426 .